<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>برای دخترم بهار که منفی ده سال سن دارد </title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 12 Aug 2011 00:20:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>میم هستم یک مسافر، آن هم در منزل.</title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>من پدر و مادر خوبی دارم و خیلی به فکر من هستن. فکر می کنند من معتاد شدم. چون شبها دیر به منزل رجوع می کنم. مادرم شک داره که من معتاد شده ام یا یک زن صیغه ای اطراف محل تحصیلم دارم. در طول روز احساس می کنم خیلی به این مساله فکر می کنه ولی هنوز به نتیجه ای نرسیده. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی تلویزیون این معتاد های به کراک و شیشه رو نشون می ده. اون ساعت ها که این ها رو نشون می ده من خونه نیستم. وقتی ره منزل پیش میگیرم و به خونه میام میبینم همه بیدار موندن منتظر من هستند. پدرم من رو می شونه و نصیحت می کنه از دوستان نا اهل گرفته تا انواع مواد مخدر جدید رو برام توضیح می ده. من هم سرا پا گوش هستم. و متوجه می شم که باز تلویزیون از این برنامه های ضد مواد مخدر و این جور حرف ها گذاشته. به این طریق نه توسط دوستان نا اهل بلکه با سخنان پدرم که اطلاعات خود را از تلویزیون گرفته با مواد مخدر جدید همیشه آشنا می شم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما جدیدا احساس می کنم معتاد شده ام . ساختمان ما دو واحدی است در دو طبقه. یک واحد دست من است یک واحد دست دیگر اعضای خانواده که آنها در کنار هم زندگی خوش و خرمی دارند. و اگر من یعنی انگل زندگیشان به دنیا نمی آمدم قطعا نمونه یک خانواده محترم می شدند که می توانستند به عنوان یک خانواده نمونه با تلویزیون مصاحبه کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشت واحدی که من در آن زندگی می کنم حیاط همسایه ما هست. همسایه ای که به غیر از مادر خانواده همه شان معتاد هستن . توی حیاطشان هر شب بساط دارند . نمی دونم چی خانوادگی مصرف می کنند اما بوی خوبی داره . چون هر شب کولر واحد من که درست بالای حیاط اونها قرار داره. مقداری خوبی از بوی مواد اونها رو با داخل واحد من هدایت می کنه. هر شب انقدر بیدار می مونم تا برنامه شب اینها شروع بشه. پدرم خبر نداره که تو خونه خودش من معتاد شدم اونهم بدون اینکه هزینه ای پرداخت کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Aug 2011 00:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جدید الورود وقدیم الورود.</title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>سال 84 سالی بود که نا خود آگاه به من گفتند جدید الورود من نمی خواستم ، هر کسی فرق کج من و قیافه بچه سال منو میدید می پرسید جدید الورودی؟اما بعد از گذشت یه مدت دیگه بهمون نمی گفتند جدید الورود ، اما چیز دیگه هم نمی گفتند. بهمون نمی گفتند قدیم الورود یا مثلا پیر پاتال دانشگاه کلاً همیشه صفت های تمسخر آمیز یا منفی سریع تر باب میشه. الان من تو همون دانشگاه دارم فوق می خونم و چون توی خونواده ما اگه کسی دکترا نگیره بی سواد و انگل جامعه به حساب میاد احتمالاً یا باید خونوادم رو ترک کنم و برم الواتی و انگل جامعه شم  یا اینکه برای بار سوم جدید الورود شم برم دکتری. هنوز هم نفهمیدم تا کی باید این جوری درس بخونم هر یک سالی که درس می خونم یک سال دخترم بهار دیرتر میاد به دنیا. آخر سر هم فکر می کنم به خاطر درس خوندن زیاد خل بشم رو ژن هام تاثیر بزاره یه چیزی تو مایه های جهش ژنتیکی و این حرفا بچم خل و چل به دنیا بیاد.  &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا یادم نرفته اینم بگم وقتی خوشحال و خندان در حال قر دادن بودم تو خیابون و میرفتم که دانشگاه ثبت نام کنم یه پیر فرزانه ای رو دیدم تو راه دانشگاه که خیلی خسته و تنها سیگار بر لب و پرونده زیر بقل سمت چپ داشت میرفت خونه. صدام کرد گف جدید الورودی؟ اونجا اولین باری بو که یه همچین واژه ای رو می شنیدم کلی طول کشید تا معنیش رو بفهمم و بش گفته آره داداش. گفت چی قبول شدی؟ گفتم ریاضی محض. گفت نکن این کارو با خودت من 8 ساله اینجام می خوام لیسانس بگیرم نتونستم(من تو دلم هه چقدر خنگه). من دکترای لیسانس دارم . رو یه جای دیگه آزادی جایی ثبت نام کن. من دیگه این آقا رو ندیدمش خیلی دوس دارم ببینمش اگه متن منو خوند که بعید میدونم کامنت بزاره. &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 15 Jun 2011 10:48:22 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دخترم بهار</title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>شاید دخترم بهار همیشه ده ساله باقی بمونه. الان هشت ماهه از تاسیس این وبلاگ میگذره ولی هنوز دخترم بهار منفی 10 سال داره. 10 سال دیگه هم بیاید پیش من شاید هنوز منفی 10 سال داشته باشه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان دو هفتس به طور مجدد رفتم سر کار، کاش میشد وقتی می رسیدم خونه دخترم بهار با موهای طلاییش که خرگوشی بسته. با چشمای روشنش لای در ورودی واحد منتظر من باشه. وقتی هم میام تو بپره بغلم بگه بابا جون سلام، خسته نباشی. واقعا به یه همچین کاراکتری نیاز دارم که خستگیم در بشه.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسته اون تو ذهن منه ساخته شده از ذهن منه. شاید هیچ روزی ازدواج نکنم که بخواد بهاری بیاد جلو چشام. اما شما رو نمی دونم. فک می کنم زندگیی که دنبال معنیش میگردیم معنیش همین چیزا باشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسیم شمال &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 May 2011 22:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با یه پست جدید آپم </title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>
پست قبلی رو که گذاشتم تو این وبلاگ یکی اومد زیرش نوشت &lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با یه پست جدید آپم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دونم میشه انتقاد کرد به این پدیده یا نه، اومدم بنویسم دوست عزیز سعی کن مطالعتو ببری بالا تا بتونی انقد خوب بنویسی که گدایی کامنت نکنی از وبلاگای دیگه، گفتم نه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول ازهمه اینکه خودم مطالعه زیادی ندارم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوم اینکه حتما نوشته هاش شاید واسه من کم ارزش باشه اما واسه خودش شاید خیلی ارزشمند باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما به یه نکته خوبی رسیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;اینکه وبلاگ و کلا اینترنت باعث شده با هزینه خیلی کم خیلیا نویسنده بشن.( حالا اینکه خروجیش چی هست کاری) نداریم به نظر چیز خوبی میاد&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه نظری در این زمینه دارید بگید. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  کمتر &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نسیم شمال&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 18 May 2011 00:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل نوشته </title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>سلام دوستان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از مدتهاست که دوباره مطلب مینویسم تو این وبلاگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این وبلاگ یه وبلاگ مینیمال نویسی بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر خطر ناک بودن دامنه بلاگفا ادامه کار مینیمال نویسی رو تو این &lt;A href=&quot;http://tamaat.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://tamaat.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;وبلاگ&lt;/A&gt; انجام دادم   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روش کلیک کنید میرید توش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همتون ممنونم که از این وبلاگ حمایت کردید و الان جون گرفته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم خیلیاتون به خاطر مینیمال وبلاگ منو تو ریدرتون اد کردین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما می خوام از این به بعد توی این دلنوشته هامو بنویسم و دوباره با یه کاربری جدید راش بندازم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر ناراحت شدید از این قضیه از سابست بودن برش دارید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همتون رو دوست دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسیم شمال &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 22:30:55 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هل من ناصر ینصرنی </title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>کجایند مردان بی ادعا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا ما اومدیم &lt;A href=&quot;http://tamaat.blogspot.com/feeds/posts/default&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;وبلاگ جدیدمون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; رو ثبت کنیم توی &lt;A href=&quot;http://likekhor.com/&quot;&gt;لایک خور&lt;/A&gt; میگه باید ۲۰ تا خواننده و ۱۰۰ تا لایک داشته باشی شما ۱۱ تا خواننده داری و ۷۴ تا لایک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همه ما دیروز گفتیم آی خواننده های این وبلاگ &lt;A href=&quot;http://tamaat.blogspot.com/feeds/posts/default&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وبلاگ جدید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;ما رو subscript کنید. کلا 11 نفر این کار , کردن. مرام اون 11 نفر تو حلقم . ای 360 تا خواننده دیگه یعنی همتون رفتین شمال ؟ کجایید که مرا یاری کنید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هل من ناصر ینصرنی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Mar 2011 12:44:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام من به تو یار قدیمی </title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=postbody&gt;دوستان عزیز و خوانندگان محترم این وبلاگ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به علت خطر ناک بودن دامنه بلاگفا و احتمال بسته شدن این وبلاگ، نویسنده این وبلاگ ادامه کار را در وبلاگ جدید التاسیس &lt;A href=&quot;http://tamaat.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;طامات &lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; انجام خواهد داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه از لطف شما ممنون بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفا قبل از این که برید وبلاگ جدید رو سابست کنید و این پست رو شیر کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطف ها می کنید ای تاج های سر بنده. قطع به یقین ایمان دارم که دخترم بهار در بهار آزادی به دنیا خواهد آمد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به امید آزادی عزیز ترین کسانم &lt;STRONG&gt;خاک وطنم ایران&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Mar 2011 12:42:30 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام من به تو یار قدیمی </title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>دوستان عزیز و خوانندگان محترم این وبلاگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به علت خطر ناک بودن دامنه بلاگفا و احتمال بسته شدن این وبلاگ، نویسنده این وبلاگ ادامه کار را در وبلاگ جدید التاسیس &lt;A href=&quot;http://tamaat.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;طامات&lt;/A&gt; انجام خواهد داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه از لطف شما ممنون بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفا قبل از این که برید وبلاگ جدید رو سابست کنید و این پست رو شیر کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطف ها می کنید ای تاج های سر بنده. قطع به یقین ایمان دارم که دخترم بهار در بهار آزادی به دنیا خواهد آمد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به امید آزادی عزیز ترین کسانم خاک وطنم ایران  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Mar 2011 12:28:45 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدم با چشای خودم</title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>مدیریت محترم شرکت ایرانسل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا شارژ طرف تموم شد انقد عجولانه تلفنشو قطع نکن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید یه سرباز داره با نامزدش که شهرستانه حرف می زنه و دیگه پول نداشته باشه شارژ بخره&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Mar 2011 15:03:04 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>3 گزینه</title>
<link>http://mhpooya.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>یه روز بالاخره سکوتشو میشکونه و آبروی ظالمان رو می بره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الف) خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ب) هاشمی رفسنجانی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ج) لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Mar 2011 01:00:24 GMT</pubDate>
<dc:creator>mhpooya</dc:creator>
<guid>http://mhpooya.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

